تبلیغات
مباحث مدیریت برای مدیران حال و آینده - مطالب نکته های مدیریتی
 
مباحث مدیریت برای مدیران حال و آینده
همه چیز قابل مدیریت است اگر راهش را بدانیم(دکتر محسن فرهادی نژاد )
درباره وبلاگ


یکی از آرزوهای حرفه ای من این است که مدیران کشورم در مواجهه با مسائل و موضوعات سازمانی ، از دانش و تجربۀ مدیریتی خود استفاده نمایند.

farhadisun@yahoo.com

مدیر وبلاگ : محسن فرهادی نژاد
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

موسی مندلسون آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.

فرمتژه به حقیقت از زیبایی، به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به موسی نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید : آیا می دانید که عقد انسانها در آسمان بسته می شود؟!

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت : بله، شما چه عقیده ای دارید؟ موسی گفت: من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود!

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن!

فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 مهر 1394
محسن فرهادی نژاد

حدود دویست سال پیش، هیوم و هاول، در شمال شهر ملبورن، در حال صعود به یک قله‌ی هشتصد متری بودند. آن روزها بر خلاف امروز که مسیر‌ها هموار شده است مسیر چندان هموار و مناسب نبود. اما به سختی‌های رفتن آن مسیر، می‌ارزید. آنها می‌خواستند در صعود به قله، نمای زیبایی از خلیجی که در همان نزدیکی بود را ببینند.

پس از تلاش و کوشش فراوان به قله رسیدند. هیچ چیز دیده نمی‌شد. در حوالی قله، آنقدر پوشش گیاهی متراکم و درختان مختلف وجود داشتند که فضای دید را محدود می‌کرد و عملاً از بین می‌برد.

آنها به پایین کوه برگشتند و برای قله نامی انتخاب کردند که تا امروز هم مانده است: قله‌ی نا‌امیدی!

قله‌ی ناامیدی، امروز مسیر همواری دارد. برای پیاده‌روی‌های معمولی مردم به کار می‌رود و هنوز هم، همین نام ساده، خاطره‌ی هاول و هیوم را بین مردم زنده نگه داشته است.

قله‌ی ناامیدی، پدیده‌ای است که هر روز و هر لحظه در اطراف ما دیده می‌شود. چقدر تلاش می‌کنیم تا به یک موقعیت شغلی دست پیدا کنیم. فکر می‌کنیم منظره‌ای که از آن نقطه‌ دیده می‌شود، باید متفاوت باشد. اما می‌بینیم که آنقدر مشکل و دغدغه پیش روی ما قرار می‌گیرد (شبیه همان درخت‌هایی که مانع مشاهده‌ی چشم‌انداز می‌شدند) که فرصتی برای لذت بردن از چشم‌انداز‌های دور وجود ندارد.  چقدر تلاش می‌کنیم برای ادامه تحصیل و کسب مدرک. برای مهاجرت. برای ازدواج. برای طلاق. برای خرید خانه و ماشین. برای مسافرت رفتن.

اما در نهایت با دیدن منظره‌ی پیش رو ناامید می‌شویم. ما با هاول و هیوم، یک تفاوت اساسی داریم.آنها آنقدر شجاع بودند تا نام اشتباهشان را بر قله بگذارند و مطمئن شوند که فرد دیگری این اشتباه را نمی کند و بی‌دلیل ناامید نمی‌شود. ولی ما، برای اینکه کم نیاوریم، برای اینکه به نفهمیدن‌ها و ندیدن‌ها و ندانستن‌های قبلی خود اعتراف نکنیم، حاضریم به دروغ، لذت تجربه‌ی منظره‌هایی را تعریف کنیم که از آن قله، هرگز دیده نمی‌شوندو بدین ترتیب شمار زیادی تلاش خواهند کرد که به قله صعود کنند با این تصور که مناظر زیبایی خواهند دید

 





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 18 مرداد 1394
محسن فرهادی نژاد
با به کارگیری بخشی از روش های پیشنهادی نیز کیفیت زندگی اکثر ما دستخوش دگرگونی اساسی خواهد شد . این اتفاق فقط مستلزم مقداری تلاش و اراده است.



نوع مطلب : نکته های مدیریتی، دانلود کتب فارسی مرتبط با عرصه سازمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : از اینجا دانلود کنید،

       نظرات
شنبه 8 فروردین 1394
محسن فرهادی نژاد
خاطره ای از یک استاد:
یک بار داشتم برگه هارو تصحیح میکردم... به برگه ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت؛

با خودم گفتم ایرادی ندارد... بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد از تطابق برگه ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا میکنم.

تصحیح کردم و ۱۷/۵ گرفت... احساس کردم زیاد است؛کمتر پیش می آید کسی از من این نمره را بگیرد..
دوباره تصحیح کردم ۱۵ گرفت…

برگه ها تمام شد؛ با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود …

تازه فهمیدم “کلید” آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم!

نکته :

١. اغلب ما نسبت به دیگران سخت گیر تریم تا نسبت به خودمان.

٢. بعضى وقتها اگه خودمون رو تصحیح کنیم میبینیم به اون خوبی که فکر میکنیم نیستیم…





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 دی 1393
محسن فرهادی نژاد
می گویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می كرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد، درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می كند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند.
وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور می دهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز، رنگ آمیزی كنند.
همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می كند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسكین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد می شود متوجه می شود
كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و می گوید:
«بله. اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته.»
مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید: «بالعكس، این ارزان ترین نسخه ای بوده كه تاكنون تجویز كرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این كار نمی توانی تمام دنیا
 را تغییر دهی، بلكه
با تغییر نوع نگاهت می توانی دنیا را به كام خود درآوری.»




نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 27 آذر 1393
محسن فرهادی نژاد

یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.

دوستی از وی پرسید: «چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی كه من به آنجا رسیدم مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد كه خسته و كوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی كه در حال نوشیدن كوكا كولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به كار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 19 آبان 1393
محسن فرهادی نژاد
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود در ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد. آخر وقت کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯدﻧﺪ؟

ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﻧﺪ. ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ و ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ تو ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ. برای همین ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ.»
ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻤﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗأﺛﯿﺮ ﻣﺜﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﻤﺎﻥ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ.




نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 شهریور 1393
محسن فرهادی نژاد

در زمان جنگ دوم جهانی در روسیه ایده‌ای به ذهن فرماندهان روسی برای نابود كردن تانك‌های آلمانی رسیده بود به این شكل كه به بدن سگهای آموزش دیده مواد منفجره می‌بستند كه زیر تانك‌های آلمانی بروند و در زمان قرار گرفتن سگ زیر تانك چاشنی عمل كرده و تانك منفجر شود. در ظاهر امر ایده خیلی خوب و عالی به نظر می‌رسید اما در میدان واقعی جنگ، سگ‌ها به جای تانك‌های آلمانی به زیر تانك‌های روسی رفتند و آنها را منفجر كردند!

فكر می كنید چرا؟ به این دلیل كه تانك های آلمانی بنزینی  بودند ولی تانكهای روسی گازوئیلی بودند و سگها هم با تانك های روسی گازوئیلی آموزش دیده بودند. نقطه قوت سگ‌ها حس شامه آنها بود به همین دلیل آنها طبق آموزشی كه دیده بودند تانكهای گازوئیلی روسی را هدف قرار می‌دادند.

————

برخی از سازمان‌ها و شركت‌ها، ویژگی‌هایی را نقاط قوت خود می‌دانند كه در واقع در مقایسه با شرایط محیطی و رقبا یا نقطه قوت نیستند یا برعكس نقطه ضعف به حساب می‌آیند. اما این سازمان‌ها به دلیل نداشتن تفكر استراتژیك و بی‌توجهی به آن، عباراتی دهان پر‌كن را به عنوان نقاط قوت خود جار می‌زنند و به آنها عمل می‌كنند كه موجب تضعیف یا نابودی سازمان می‌شوند.





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 15 شهریور 1393
محسن فرهادی نژاد

شركت مك دونالد شعبه عربستان، در یك اقدام تبلیغاتی برای جام جهانی 2002، ‏روی كیسه ها، بسته بندی ها و پاكت هایی كه به مشتری می داد، پرچم تمام كشور ‏های شركت كننده در جام جهانی 2002 را چاپ كرد. این یك اقدام تبلیغاتی بود برای ‏فروش بیشتر. چون عربستان یكی از كشورهای شركت كننده در این جام بود و مك ‏دونالد شعبه عربستان فكر می كرد كه اگر پرچم آن كشور هم به عنوان یكی از ‏شركت كننده ها بر روی بسته بندی ها باشد، مردم استقبال بیشتری از شعبه مك ‏دونالد خواهند كرد.

به یكباره شعبه مك دونالد عربستان، توسط مشتریان تحریم شد!‏ مشتریان به شدت ناراضی شدند. مدیران ارشد مك دونالد متعجب بودند چون فكر می ‏كردند با این اقدام، موفقیت بسیار عظیمی كسب خواهند كرد ولی با یك شكست ‏واقعی روبرو بودند. دلیل چه بود؟

روی پرچم عربستان، نام مقدس خداوند نقش بسته و طبیعی است كیسه هایی كه ‏ساندویچ های مك دونالد در آن قرار دارد، بعد از مصرف در سطل آشغال انداخته می ‏شوند. مردم عربستان به شدت ناراحت بودند و نارضایتی اوج گرفت. مك ‏دونالد شعبه عربستان متوجه شد كه چه خطای بزرگی مرتكب شده است.

مك دونالد شعبه عربستان، قراردادی را با تمام شركت ‏های خدماتی فعال بست تا تمامی این كیسه ها را از سطح شهر جمع آوری كنند و ‏البته این اقدام خود را در روزنامه ها و بیلبوردها و در مراكز تبلیغاتی دیگر به اطلاع ‏مردم رساند. سپس به تمام مردم اعلام كرد كه هر كسی یك كیسه جمع آوری و ارائه ‏كند، یك مك دونالد رایگان دریافت خواهد كرد و اینگونه از یك شكست حتمی رهایی ‏پیدا كرد و توانست دوباره موفقیت خود را در بین مردم كسب كند.‏

 درس هایی برای مدیران:

1- در برخورد با نیروی انسانی، به آداب، سنن و مذهب آنان توجه داشته باشید و به آنها احترام بگذارید.

2- پرمودبترا: «با روی خوش به اشتباه خود اعتراف كنید. حتی مداد مدیر عامل هم در انتهایش مداد پاك كنی دارد.»

3- به ارزش های سازمانی متعهد باشید هر چند لازم باشد برای آنها هزینه زیادی بپردازید.

4- آلبرت انیشتن: «كسی كه هرگز اشتباه نكرده هرگز چیزی را امتحان نكرده است.»

5- از جنبه های مختلف یک اشتباه، بهره برداری مثبت کنید. در این داستان، اقدامات انجام شده برای رفع اشتباه خود به یک مجموعه ابزار تبلیغاتی تبدیل شده است.





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 15 شهریور 1393
محسن فرهادی نژاد

حرف‌های زیادی وجود دارد که «شاید اگر آنها را در سنین نوجوانی شنیده بودیم و می‌دانستیم» زندگی متفاوتی را می آزمودیم. تینا سلیگ، از نحوه‌ی آموزش خود برای دانشجویان دانشگاه استنفورد می‌گوید: «من قبل از شروع تعطیلات آخر هفته،‌ یک پاکت به بچه‌ها می‌دهم که در آن یک اسکناس پنج دلاری وجود دارد. به بچه‌ها می‌گویم که طی سه روز آخر هفته فرصت دارید با این سرمایه‌ی اولیه که در اختیار شما قرار دادم، بیشترین سود ممکن را به دست بیاورید». او توضیح می‌دهد که بعضی بچه‌ها بلافاصله می‌گویند: خوب بریم بلیط بخت آزمایی بخریم؟! یا اصلاً لابد باید بریم قمار کنیم! تینا به دانشجویان خود می‌گوید که سعی کنید به دنبال فرصت‌ها باشید. ببینید چه مفروضاتی دارید که می‌توانید آنها را زیر سوال ببرید. خلاق باشید. سعی کنید از منابع در دسترس‌تان استفاده کنید. دو گزینه‌ی اول که به ذهن بچه‌ها می‌رسد: «شستشوی ماشین دیگران» و «آبمیوه فروختن» است. با یک اسکناس پنج دلاری (می‌توانیم فرض کنیم که ما یک اسکناس ده هزار تومانی داریم) می‌شود دستمالی خرید و سطل کهنه‌ای برداشت و به جان ماشین مردم افتاد. یا اینکه یک کیلو پرتقال بخری و با قرض گرفتن یا اجاره کردن آبمیوه گیری خانواده، کسب و کار آخر هفته‌ات را آغاز کنی!

اما دیر یا زود،‌ گروه‌هایی از بچه‌ها می‌فهند که راز اصلی این بازی، »فراموش کردن این پنج دلار» است. با این پول کم فقط گرفتار می‌شویم. اگر قرار بود که یک قطعه اسکناس کم ارزش بتواند نقطه شروع ثروتمند شدن و موفقیت ما باشد، همه‌ی دانشجویان اطراف ما الان موفق و ثروتمند بودند. این پول کم، بیشتر از اینکه به ما کمک کند، باعث می‌شود ذهن ما محدود شود. حالا همه‌ی فرصت‌ها را از دریچه‌ی یک عینک تنگ و محدود پنج دلاری می‌بینیم. بهتر است این پنج دلار را دور بیندازیم و به کار کردن و کسب درآمد فکر کنیم

پس از دور ریختن آن اسکناس بی ارزش، حالا گزینه‌های واقعی خودشان را نشان می‌دهند. یکی از نمونه‌ها را با هم بخوانیم: گروهی از دانشجویان، متوجه شدند که آخر هفته،‌ صف طولانی برای غذا خوردن و غذا خریدن از رستوران‌های خوب شهر وجود دارد. بچه‌ها تصمیم گرفتند در صف جا بگیرند و وقتی داشت نوبتشان می‌شد،‌ آن جا را به دیگران بفروشند. حدود قیمت فروختن یک جا در صف، بیست دلار بود. بازی برنده برنده بود. بچه ها خوشحال بودند که درآمد خوبی به دست می‌آوردند و خانواده‌ها هم که حوصله‌ی صف ایستادن را نداشتند، با خوشحالی بیست دلار به یکی دو دانشجو می‌دانند که با لبخند جای خود را به آنها واگذار می‌کردند. دانشجویان به تدریج رستوران‌ها و شرایط مختلف را امتحان کردند و نتیجه‌های جالب‌تری هم گرفتند. از جمله اینکه خانواده‌ها از دانشجوی دختر مظلوم و مهربان راحت تر جا می‌خرند تا پسری که شیطنت در چهره‌اش موج می‌زند. پسرها جا می‌گرفتند و دخترها در صف جا را می‌فروختند. بعد از مدتی فهمیدند بعضی رستوران ها که یک زنگ و ویبره‌ی کوچک به مشتری می‌دهند تا زمانی که نوبتش شد آن دستگاه زنگ بزند و بلرزد،‌ گزینه‌های بهتری هستند. شاید برای مردم راحت نباشد که به شما پول بدهند و بروند به جای شما در صف بایستند (واقعیت این است که شاید برای یک دانشجو هم حس خیلی خوبی نباشد)، اما شما نوبت گرفته‌اید. دستگاه ویبره مخصوص صدا کردن مشتری در دستان شماست و وقتی کسی به شما پول داد،‌ دستگاه را به او تحویل می‌دهید و می‌روید. اساساً مردم وقتی پول می‌دهند خوشحال می‌شوند یک محصول فیزیکی دریافت کنند. حتی اگر این محصول، دستگاه زنگ و ویبره‌ای باشد که شما را صدا می‌کند و باید هنگام ورود به رستوران،‌ آن را به متصدی تحویل دهید پیام سلیگ کاملاً مشهود است. منابع خوب هستند اما همه‌ی منابع مفید نیستند. منابع همیشه فرصت‌های بیشتر در اختیار ما قرار نمی‌دهند. گاهی فرصت های پیش رو را از ما می‌گیرند. گاهی «داشتن یک آشنای خوب در کشور اسپانیا» باعث می‌شود که هر زمان به رابطه‌ی بازرگانی با غرب فکر می کنیم به اسپانیا فکر کنیم. گاهی وقت‌ها، داشتن یک مدرک کارشناسی از یک دانشگاه، باعث می‌شود انبوهی از فرصت‌ها را از دست بدهیم. آیا شما هم کسی را دیده‌اید که شغل مناسبی را به او پیشنهاد می‌کنند اما او می گوید: با تخصص من همخوانی ندارد؟ (منظور از تخصص هم مدرک دانشگاهی است نه دانش اختصاصی!). البته همیشه مشکل جوانترها نیست. گاهی پدر و مادرها یک اسکناس ده هزار تومانی دارند و به اجبار می‌خواهند بچه‌ها با همان کار را شروع کنند. پدری که به فرزندش می‌گوید من یک پزشک قوی و خوشنام هستم. تو اگر پزشک شوی به خاطر همین نام خانوادگی ده پله جلوتر از بقیه هستی. چرا می‌خواهی کار دیگری را شروع کنی؟

«با تشکر ویژه از استاد گرانمایه دکتر رحمان سرشت بابت ارسال این مطلب آموزنده»

 






نوع مطلب : یادداشتهایی که می پسندم، نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 مرداد 1393
محسن فرهادی نژاد
ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﺑﭽﻪ ﻓﯿﻞﻣﯽ ﺑﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ درخت ﺗﺎ ﻓﯿﻞﻧﺘﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﻓﯿﻞ ﺩﺍﺋﻢ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﮑﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﻭ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭﯼ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻪ به محض اینکه طناب به پاش بسته شد دیگه تکون نمیخوره ! ﺣﺘﯽ ﺗﻼﺵ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﻨﺪﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻥ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻓﯿﻞ ﺗﻼﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ. ﭼﺮﺍ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ .

ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺑﺎﻭﺭ ﻓﻴﻠﻲ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻫﺎﺷﻮﻥ ﻛﻨﻴﻢ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﻧﺪﺍﺭﻩ ولی ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﺑﻂ ﺩﺍﺭﻩ .
اول باید ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻓﯿﻠﯽﻣﻮﻥ ﺭﻭ بشناسیم بعد به تدریج از ذهنمون پاکشون کنیم.






نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 5 مرداد 1393
محسن فرهادی نژاد

روزی  حاکم شهری دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن بزنند. وزیر حاکم که مردی خردمند بود پیش حاکم رفت تا علت را جویا شود و جان باغبان بیچاره را نجات دهد.

وزیر پس از انجام تشریفات معمول پرسید: «حاکم به سلامت باد، چه گناهی از این نگون بخت سر زده که چنین عقوبتی بر او رواست؟»

حاکم با نگاهی خشمگین به وزیر گفت: «این نگون بخت که می گویی چند باریست که چون دزدان، به قصر دست درازی می کنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی دزدان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در کار است. تردید ندارم که این باغبان رفیق قافله و شریک دزدان است.»

وزیر از شنیدن این موضوع لبخندی زد و گفت: «نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت. چون او برای حاکم می دود و دزدان برای خود

حاکم از پاسخ وزیر خوشش آمد و از خون باغبان گذشت.





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 30 تیر 1393
محسن فرهادی نژاد

دو اردک بعد از دعوایی که هیچ‌وقت زیاد طول نمی‌کشد، از هم جدا می‌شوند و در جهت مخالف هم شنا می‌کنند. بعد هر یک از اردک‌ها چند بار بال‌هایش را به شدت به هم می‌زند و انرژی مازادی را که در طول دعوا در او جمع شده، آزاد می‌کند. آن‌ها بعد از به هم زدن بال‌هایشان با آرامش روی آب شناور می‌شوند، مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

اگر اردک، ذهن انسان را داشت، این درگیری را با فکر کردن و داستان‌سازی درباره‌ی آن زنده نگه می‌داشت. داستان اردک احتمالا این می‌شد: «باور نمی‌کنم چنین کاری کرده باشد. تا چند سانتی‌متری من جلو آمد. فکر می‌کند برکه مال اوست. اصلاً ملاحظه‌ی حریم مرا نمی‌کند. دیگر هرگز به او اعتماد نخواهم کرد. دفعه‌ی بعد برای اذیت و آزار من کاردیگری خواهد کرد. مطمئنم از حالا دارد توطئه‌چینی می‌کند. ولی من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. درسی به او می‌دهم که هرگز فراموش نکند.»... اگر اردک دارای ذهن انسان بود،‌چه‌قدر زندگی برایش دشوار می‌شد...

درسی که اردک به ما می‌آموزد این است:

بال‌هایت را به هم بزن

ماجرا را رها کن

و به تنها مکان قدرت یعنی زمان حال برگرد.

 "رهایی از گذشته"





نوع مطلب : نکته های مدیریتی، یادداشتهایی که می پسندم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 18 اسفند 1392
محسن فرهادی نژاد